تبليغاتX
بهار خزان دیده

 

زمان به سختی و عذاب بر من میگذرد

هر لحظه اندوهی ست که من لمسش میکنم

انگار همه چیز مرده است و هیچ "بودی"برای خوشی من در زندگی نیست

از همه چیز و همه کس گریزانم

آخر چرا باشم؟برای یک نفس کشیدن؟

چه قدر مسخره مینماید برای یک نفس کشیدن ساده و تکراری و پوچ تاوانی بدین گرانی را باید پرداخت

 

 

                                 من به مردن راضیم اما نمی آید اجل

                                                                                       بخت بد بین کز ازل هم ناز می باید خرید

 

 

ღღღღ این آپم هدیه ی تولد خودمه به خودمღღღ

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 12:59 توسط یه بنده ی خدا |


 

خدا جونم سلام

مي دونم خودم خوب مي دونم ...

اره خيلي وقته باهات درد دل نکردم

هر وقت احساس دلتنگي مي کنم هر وقت چشام خيس ميشه...

مي فهمم مدت زياديه که ازت دور بودم

بايد اعتراف کنم که خيلي وقته تو رو فراموش کردم...

.خيلي وقته

اخه اونقدر گرفتار اين دنيا و مترسکاي رنگ و وارنگش شدم که حتي خودم

رو هم از ياد بردم با خودم هم غريبه شدم

اما امروز هق هق واژه ها و دلتنگي ترانه ها منو به خودم آورد

انگار يه دفعه از خواب بيدار شدم

خيلي دلم گرفته نميدونم از چي بگم؟ ازکي بگم؟از کجا بگم؟

از دل شکسته ام يا از دلايي که شکستم؟

از چشماي خويسم يااز .... نمي دونم.

دل شکسته ام رو پيش خودت اوردم اخه مي گن تو براي دل شکسته هايي

اما اونايي که دلم رو شکستند و دلايي رو که شکستم.... با اونا چيکار کنم؟

کمکم کن مي خوام برگردم مي خوام خودم باشم

مي خوام از اين دنياي نامرد با ادماي سنگيش فاصله بگيرم

مي خوام بيام پيش تو مي خوام مثل اون وقتا با تمام وجودم

حضور تو حس کنم اين حس قشنگو از من نگير .بذار بدونم

هنوز دوسم داري بذار بدونم منو بخشيدي . بهم ثابت کن که فراموشم نکردي . دلم

هواتو کرده. حاضري با هم حر ف بزنيم ؟

دو رکعت نماز عشق مي خوانم قربت الي ا...ا... اکبر بسم ا... الرحمن الرحيم....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 0:36 توسط یه بنده ی خدا |


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 1:5 توسط یه بنده ی خدا |


نا امیدی چون چتری سیاه

روی سرم سایه انداخته است

دیگر

نه توان آه کشیدن دارم

نه جرأت اشک ریختن

سالهاست نگاه هیچ چشمی

بر من نیفتاده است

احتمالأ،گم شده ام...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 0:47 توسط یه بنده ی خدا |


پاییز روحم را میبینم که در آن تک تک درختان آرزوهایم می شکنند و فرو می ریزند

فکر می کنم اینجا پایان هستی است و شاید هم پایان من است

نمیدانم در این لحظات باید با که بنالم

خدایا چرا به هر شانه که سر نهادم سرم را رها کرد؟

چرا به هر که دل بستم ،شکستم؟

چرا به هر چهره که نگریستم سر از من گردانید؟

چرا تنها شدم ؟

به کدامین گناه؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 19:45 توسط یه بنده ی خدا |


+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 23:48 توسط یه بنده ی خدا |


 

مترسک ناز می کند

کلاغ ها فریاد می زنند

و من سکوت می کنم....

این مزرعه ی زندگی من است

خشک و بی نشان

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 23:23 توسط یه بنده ی خدا |


 

من گريان و نالانم

و من تنهاي تنهايم

درون کلبه خاموش خويش اما،

کسي حال من غمگين نمي پرسد

و من درياي پر اشکم

که طوفاني به دل دارم

درون سينه پر جوش خويش اما،

کسي حال من تنها نمي پرسد

و من چون تک درخت زرد پاييزم

که هردم با نسيمي مي شود برگي

جدا از او، جدا از او،

و ديگر هيچ چيز از من نمي ماند...

کسي ديگر نمي کوبد

در اين خانه متروک

کسي ديگر نمي پرسد

چرا تنهاي تنهايم!؟

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 0:56 توسط یه بنده ی خدا |


برو

ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست

و چه زشت به من و سادگیم خندیدی

به من و بچه گیم

به من و عشقی پاک

که خیالم می گفت

تا ابد مال تو بود

تو برو

برو تا راحت تر

تکه های دل خود را ارام

سر هم بند زنم

برو......

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 0:53 توسط یه بنده ی خدا |


برای گفتن من شعر هم به گل مانده

نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده

صدا که مرحم فریاد بود زخم مرا به پیش درد عظیم دل خجل مانده

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 22:57 توسط یه بنده ی خدا |


ز بس زخم زبان خوردم دهان از گفتگو بستم

در دل راز نومیدی به روی ارزو بستم

به عهد سست او از دست دادم زندگانی را

سزای خویش دیدم که پیوندی به مو بستم

نهان کردم به خلوتگاه دل راز غم او را

بر این ویرانه خاموش راه جستجو بستم

ز بس با نامردی خو گرفتم من به روی دل

در امید را با دست خود از چار سو بستم

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 22:52 توسط یه بنده ی خدا |


زندگی

چون قفسی است

قفسی تنگ پر از تنهایی

و چه خوب است لحظه ی غفلت آن زندانبان

بعد از آن هم پرواز

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 23:59 توسط یه بنده ی خدا |


+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 20:50 توسط یه بنده ی خدا |


میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ام  می کرد بهم چی گفت؟

گفت:جایی که میری مردمی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم

تو تنها نیستی

تو کوله بارت عشق میزارم که بگذری

قلب میزارم که جا بدی

اشک میدم که همراهیت کنه

و مرگ که بدونی برمی گردی پیشم

 

خیلی وقته منتظرم برم پیشش اما ...

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 20:41 توسط یه بنده ی خدا |


با توام ای سهراب ، ای به پاکی چون آب

یادته گفتی بهم : تا شقایق هست زندگی باید کرد

نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مُرد

دیگه با چی کسی رو دلخوش کرد

یادته گفتی بهم

اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا که مبادا ترکی بردارد چینی نازک تنهایی تو

اومدم آهسته

نرم تر از پر قو

خسته از دوری راه خسته و چشم براه

یادته گفتی بهم

عاشقی یعنی دچار

فکر کنم شدم دچار

تو خودت گفتی چه تنهاست ماهی اگه دچار دریا بشه

آره تنها باشه یار غم ها باشه

یادته می گفتی گاه گاهی قفسی می سازم ،

می فروشم به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانی است دل تنهائیمان تازه شود

دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه

صاحب یک نفسه

نیست که تازگی بده ، این دل تنهائی من

پس کجاست اون قفس شقایقت ، منو با خودت ببر با قایقت

راستی می گفتی کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود

 آره کاشکی دلشون شیدا بود

من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب

تو خودت گفتی بهم بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 0:51 توسط یه بنده ی خدا |


+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 15:26 توسط یه بنده ی خدا |


+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 15:20 توسط یه بنده ی خدا |


 

تنهایی را دوست دارم ... 

زیرا در آن بی وفایی نیست


تنهایی را دوست دارم ... 

زیرا در آن عشق دروغی نیست

تنهایی را دوست دارم ... 

زیراتجربه کردم آن را 

تنهایی را دوست دارم ..

.زیرا خدا هم تنهاست 

تنهایی را دوست دارم ... 

زیرا در کلبه ی تنهایی هایم خواهم گریست

و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 21:42 توسط یه بنده ی خدا |


 

مي دانم كه ميداني اين بار هم براي تو مي نويسم !!

مثل همه دفعات گذشته !!

تمام حرفهاي ناگفته ام براي توست !

تنهــا و تنهـا براي تو !

و سهـم من از تو خاطره اي است لبريز از عطـر خوش عشق !

و سهـم من براي تو ، قلب كوچكي است كه هنوز هم عاشقانه در هر تپشش ، شعـر دلـدادگي را زمـزمه ميكنـد

... و سهم من از خود

راستي سهم من از من چيست ؟!!

خاطراتي لبريز از ياد تو ؟

چشمان تا ابد بارني ام به خاطر تو ؟

آسمان هميشه ابري دلم در هواي تو ؟

نگاه همواره مشتاقم در پي تو ؟

هرم نفسهايم به اميـد تو ؟

رؤياهاي شيرينم براي تو ؟

قلب كوچك و عاشقـم از آنِ تو ؟

عشق پاك و پر شورم به تو ؟

يا زندگيم ؟؟

. زندگيم هم فــداي تو

اصلا اين چه مني است ؟!!

تو بگو ، خود را من بدانم يا رو در روي خود بايستم و صدابزنم خود را تو؟

مي دانم كه اين بار هم حرفهـايم را نخواهي خواند !! مثل همه دفعات گذشته !!

اما من باز هم براي تو مي نويسم !

خوب مي دانم از دل پر دردم هيچ خبر نداري !

تو تنهـا مي داني ، " دوستت دارم "

خودم بارها اين را برايت زمزمه كرده ام !!

اما تو هرگر نمي داني كه در اين قلب عاشق چه دردها نهفته است !

تو هرگز عمق عشقم را نخواهي ديد ! و نخواهي فهميد ،

تو ؛ همه زندگي من بودي و هستي ..!

مي دانم كه تو حرفهايم را نخواهي شنيد ،

قلب هزار پاره ام از درد را نخواهي ديد ،

و من مي دانم كه به پايان رسيـده ام ،

تو توانستي قلبم را بگيري ، و عشقم را

حتي خودم را از من !!

شايد بتواني زندگيم را هم بگيري و مرا برساني به آرزوي ديرينـه ام !

آرميدن براي ابد ..

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 21:38 توسط یه بنده ی خدا |


 

ديشب خدا داشت ازم امتحان مي گرفت

آره امتحان

ديکته

گفت اين عبارات رو که مي گم بنويس

منم نوشتم

دوست داشتن

عشق

مردن

دلتنگي

تنهايي

خدا

باور

اشک

رفطن

دوستت دارم

عاشقتم

بي تو ميميرم

دلم برات تنگه

بي تو تنهام

به خدا قسم

اما تو باور نداري

اما تو ديگه رفطي

خدا يه نگاهي بهم انداخت گفت

اينجوري نمي شه تو همه کلمات و جملات رو درست نوشتي بجز (( رفطن )) چون باور

نداري ! بايد تمرين کني ... بايد پنجاه بار از اين کلمه بنويسي تا خوب ياد بگيري

.الان بنويس..... بنويس اون رفته.....

منم پنجاه بار نوشتم... :

اون رفته. اون رفت.. اون رفته.. اون رفته. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.

. اون رفته.. اون رفت.. اون رفته. اون رفته. اون رفته.. اون رفته. اون رفته. اون رفته. اون رفته. اون رفته

. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته. اون رفته. اون رفته

. اون رفته. اون رفته. اون رفته.. اون رفته. اون رفته. اون رفته. اون رفته. اون رفت.. اون رفت. اون رفته.

. اون رفته. اون رفته. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفهت. اون رفته. اون رفت. اون رفته. اون رفته.

 

اما هنوز خدا داره نگام مي کنه... ....چشام خيسن........ ! !

دلم تا سر حد مرگ تنگه

دلم تنگه.... دارم ميميرم...!!

يکي به دادم برسه....

دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه

دوباره اين دل ديوونه واست دلتنگه

اما خدا گفت......: نه .... قبول نیست ....

هنوز هم رفطن را اشتباه می نویسی ....چون باور نداری

اما .......

.اما چرا خدا هم رفطن رو غلط می نویسه ؟؟؟؟

آیا اونم باور ندارد ؟؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 19:41 توسط یه بنده ی خدا |


ولی من دگر پذیرفتم شکست خویش را

پند های عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق

افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

چون که تو تنها تر از من میروی

آرزو دارم تو هم عاشق شوی

ارزو دارم بفهمی درد را

معنی برخورد های سرد را

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 19:39 توسط یه بنده ی خدا |


 

کاش آسمان ميدانست درد من چيست


کاش ميدانست نياز من چيست

کاش ميدانست به يک قطره باران نيز قانعم


کاش آسمان ميدانست درد مني که همان کوير خشک و بي جانم چيست

 

دلم مثل کوير از محبت و عشق خشک و بي جان است

 

عاشقم ولي ، يک عاشق تنها


يک عاشق بي کس ! عاشقي که معشوقش در کنارش نيست


کاش دريا ميدانست کوير چيست


راز درون دريا رويايي است محال براي همان کوير تنها


دلم مثل کوير آرزوي ديدن دريا را دارد اما دريايي نيست تنها يک خواب است و بس


کاش باران ميدانست معني انتظار چيست


مني که همان کوير تشنه و بي جانم سالهاست که انتظار يک قطره باران


را ميکشم اما افسوس که اين انتظار بيهوده است


و اي کاش آسمان ميدانست درد دل اين کوير خسته و تشنه چيست

 

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 19:38 توسط یه بنده ی خدا |


هیچ کس اشکی برای ما نریخت ...

هر که با ما بود از ما می گـریخت ...

چند روزی ست حالم دیدنیـــست...

حال من از این و آن پرسیدنیسـت...

گاه بر روی زمیــــــــن زل مـی زنم...

گاه بر حافــــــــــظ تفاءل مـی زنم...

حافظ دیوانه فــــــــــــالم را گـرفت...

یک غزل آمد که حالم را گرفـــت: ...

ما زیاران چشم یـــــــاری داشتیم...

خود غلط بود آنچه می پنداشـتیم...!
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 2:47 توسط یه بنده ی خدا |


وقتي نميتوني فرياد بزني، ناله نکن

خاموش باش

قرن ها ناليدن به کجا انجاميد؟

تو محکومی به زندگي کردن

تا شاهد مرگ آرزوهاي خودت باشي.

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:58 توسط یه بنده ی خدا |


+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:51 توسط یه بنده ی خدا |